تابستان سال ۱۳۵۴ شناسنامه برگرفتم و در ۲۹ سالگی، برای اولین بار در عمر خود راهی یک حوزه انتخاباتی شدم. در حیاط یک مدرسه دخترانه در نزدیکی مسجد سجاد در خیابان شاه [جمهوری فعلی] در صف رای دهندگان ایستادم و رای دادم. از آن زمان تا به حال، در ده انتخابات ریاست جمهوری، دو همه پرسی، و در سیزده بار در انتخابات مجلس، حاضر شده و رای داده ام. راهی جز این برای مشارکت در سرنوشت کشور نمی شناسم و مسیری بهتر از این برای حل معضلات جامعه سراغ ندارم، اما شرکت در انتخابات روز جمعه این هفته را بر خود حرام کرده ام.
نه که از صندوق رای دل بریده باشم، بلکه این بار به دو دلیل شرکت را جایز نمی دانم و در عین عشق و شور، بعد از ۳۶ سال از سیمین جدا می شوم. اول از آن رو که وقتی عقب افتاده ترین جوامع کره زمین فاصله خود را با موازین انتخابات آزاد هر دم کمتر می کنند، تصمیم سازان ایران با تفسیری که از حمایت مردم از خود دارند، باز هم فاصله ایران را از مردم سالاری بیشتر کرده اند. دوم به احترام رای و نظر هواداران انتخابات آزاد و اصلاح طلبان مسالمت جویی که در بندند و زندان را به جرم هواداری از صندوق رای می کشند.
آن روز ماندگار
سومین جمعه خرداد ۱۳۵۴ روزنامه آیندگان، در میان تعجب همگانی منتشر شد. اولین بار بود در کشور که در روز تعطیل رسمی، روزنامه ای منتشر می شد. دیدیم در قانون منعی نیست دست به کار شدیم و آن روز انتخابات بیست و چهارمین دوره مجلس شورای ملی برگزار می شد. قرار بود مدیر روزنامه، داریوش همایون، سرمقاله ای برای این شماره نوظهور بنویسد، در سفر انتخاباتی بود، قرعه به نام من افتاد و با عنوان "امروز ماندگار" نوشتم و آن انتخابات را که اولین تجربه تک حزبی در کشور بود "ماندگار و سرنوشت ساز" خواندم.
آن روز روزنامه که در آمد، شوقم وقتی افزون شد که در حوزه رای گیری ۲۳۴ تهران صف مردم را دیدم که برای دادن رای آمده بودند. در مساجد و مدارس حوزه های رای گیری، با شناسنامه هایی در دست. تا این شوق را بیشتر پرواز دهم به بازدید چند شعبه رای دیگر هم در شمال و غرب تهران رفتم تا توزیع روزنامه غیرمتعارف را دیده باشم.
استدلالم در مقاله "امروز ماندگار" این بود که ایران از زمان صدور فرمان مشروطه در جمع دموکراسی های پارلمانی است، اما خواست مشروطه خواهان در یک روند خطی جلو نرفته، گاهی روند حوادث، سلامت انتخابات را بین برده و گاهی مردم و حکومت همپای هم به حراست از رای مردم برخاسته اند و سلامت انتخابات را تضمین کرده اند. اما در هر دو حال مجلس نبودنش بهتر از فترت بوده و گهگاه در بزنگاه های حوادث نقش بازی کرده است.
با این استدلال کوشیدم تا مردم را به شرکت در آن انتخابات تشویق کنم. چرا که چند ماه بعد از آن که پادشاه فرمان تاسیس حزب فراگیر رستاخیر را داد و به گروه های مختلف فکری و عقیدتی پیام رسید که در داخل آن حزب آزادند تا دست به فعالیت بزنند، در انتخابات هم قرار شده بود که گروهی در داخل حزب (حتما با نظر ساواک و دربار) نامزدها را بررسی کنند و برای هر حوزه ای چند نفر برگزینند (همانند شورای نگهبان سال های بعد] و مردم در انتخاب میان تایید شدگان آزاد باشند.
با اعلام تشکیل حزب فراگیر رستاخیز یک دسته از مردم و سیاسیون معتقد بودند پادشاه آخرین گام را برای رساندن کشور به یک دیکتاتوری مطلق برداشت، حکومت تک حزبی حتی تظاهر به دموکراسی پارلمانی را هم کنار گذاشت و مانند کشورهای بلوک شرق شد و که در آن روزگار نماد دیکتاتوری ناکارآمد بود. تقریبا تمامی روشنفکران و هواداران گروه های سیاسی، با این استدلال با حزب رستاخیز مخالف بودند.
گروه اندکی هم بودند که گمان می بردند پادشاه با توجه به بزرگ شدن ولیعهدش، و امیدواری به آینده نظام، دارد به سال های بعد ایران فکر می کند و خیال آن دارد که با دادن نوعی آزادی، فضا را برای مشارکت مردم در سرنوشت خودشان باز کند. داریوش همایون از کسانی بود که می گفت شاه دیگر نمی خواهد افتخار کند که مملکت را تنها و بی مشاور اداره می کنم.
مقاله "این روز ماندگار" با واکنش منفی دوستان روشنفکر و همکاران اندیشمند روبه رو شد که هرگونه مماشاتی را با حکومت مطلقه سلطنتی وادادگی و تسلیم به دیکتاتوری می دیدند. هر کس این می کرد عقوبتی سخت می دید و باید منزوی می شد. در مورد نویسنده مقاله "امروز ماندگار" هم جز این اتفاق نیفتاد، اما سخت تر از نگاه های پرعتاب دوستان، زمانی بود که خبر رسید در بسیاری از حوزه های انتخاباتی، ماموران ساواک به وعده ای که شاه داده بود عمل نکردند و بی توجه به رای مردم امیدوار و خوشدل، دخالت کردند و یکی را برکشیدند.
این ضربه ای به همان معدود امیدوار بود و باعث سربلندی آن ها شد که جز سرنگونی پادشاه راهی برای وصول مردم به دموکراسی نمی دیدند. آنها با اشاره به آنچه بعد از ۲۸ مرداد سال ۳۲ بر سر نهادهای دموکراتیک آمد، استدلال می کردند که این حکومت جز دیکتاتوری وابسته راهی ندارد. ۲۲ سال می گذشت و هم زمان با جهش اقتصادی کشور و افزایش قیمت نفت و درآمدهای ارزی کشور، روزنامه ها همه در سانسور، فعالیت های هنری سخت، فعالیت های اجتماعی غیرممکن، احزاب و فعالیت های سیاسی تعطیل بود. انتخابات صوری برگزار می شد و منتخبان دربار و ساواک به مجلس های شورای ملی و سنا می رفتند و به لوایحی رای می دادند که وقتی پیام می رسید که "اعلیحضرت تصویب فرموده اند" کسی مخالفتی با آن نمی کرد. زندان ها نیز از هواداران مصدق و حزب توده، گروه های چریکی تازه پدید و مقلدان آیت الله خمینی پر شده بود.
رای، آری یا نه
در آن جمعه ماندنی، از میان مخالفان و موافقان، هیچ کس گمان نداشت که این آخرین دوره مجلس شورای ملی است و سه سال بعد مشروطه سلطنتی با شورش عمومی مردم و خروج شاه از کشور فرو می ریزد و همه آنها که شناسنامه شان مهر انتخابات رستاخیز داشت در یک همه پرسی شرکت می کنند که سوالش این است نظام سلطنتی یا جمهوری اسلامی. آری یا نه.
وقت برگزاری همه پرسی تعیین حکومت که دو ماه بعد از تسلیم ارتش شاهنشاهی و سقوط نظام برگزار می شد، هنوز زبان ها چنان باز بود که کسانی مانند مصطفی رحیمی حقوقدان و فعال سیاسی نوشتند "جمهوری اسلامی دموکراتیک نیست" و صدای آخرین نخست وزیر پادشاهی، شاپور بختیار، در برخی گوش ها پیچید که می گفت "چطور می توان به چیزی رای داد که کسی از آن و ماهیتش خبری ندارد و حتی رهبرانش هم بر سر آن هنوز به تفاهم نرسیده اند".
همین سوال های اندک هم دولت موقت را به واکنش انداخت. دولتی که با این نوع همه پرسی مخالف بود اما در مقابل آیت الله خمینی هم نمی توانست نظری بدهد. پس روز برگزاری همه پرسی سرپرست وزارت کشور دولت موقت احمد صدر حاج سید جوادی و معاون وی صادق طباطبایی در تلویزیون ظاهر شدند و با گفته هایی پراکنده وعده دادند اگر مردم جز جمهوری اسلامی حکومت دیگری را در برگه رای بنویسند، آن آرا هم خوانده می شود. دیر شده بود گروه هایی این همه پرسی را تحریم کرده بودند.
نویسنده مقاله "امروز ماندگار" گرچه مقاله ای در تشویق مردم به شرکت در همه پرسی فروردین سال ۱۳۵۸ ننوشت، اما در گردشی در حوزه های رای گیری (از جمله همان مدرسه که سه سال قبلش در آن برای نخست بار رای داده بود) دید که جمعیتی افزون تر از بار پیش، بارها و بارها افزون تر، آمده اند و جز علیه نظام پادشاهی رایی ندارند. اکثریت قریب به تمامی آرا به سود تاسیس حکومتی بود که کس از آن ماهیتش خبر نداشت و میلیون ها تن با اعتماد به یک مرجع دینی به آن رای مثبت می دادند. همان روحانی کاریزمایی که تاکید کرده بود در حکومت جدید روحانیت هیچ شغل نمی پذیرد، آزادی و استقلال نصیب مردم می شود، عدالت از راه می رسد، زندان ها مدرسه می شود و گورستان ها گلستان.
تجربه آن روز که ده سال بعد امکان نوشتن و انتشارش پدید آمد چنین بود: "حتی زمانی که تمامی هموطنان به مسیری می روند، حفظ صندوق رای برای آن اقلیت نازک بهترین کارهاست. هم نقش مردم به زمانه می زند و هم عادت به طبیدن رای از مردم را از سر ها دور نمی کند. ورنه قهر کردن از صندوق به این بهانه که ما اکثریت نیستیم و یا اکثریت خطا می کنند به منزله آن است که تنها حاضر به شرکت در امتحانی شویم که برنده شدن ما تضمین شده باشد. چنین کسانی از نعمت رقابت در آرامش محروم می مانند".
چیزی نگذشته انتخابات مجلس [هنوز شورای ملی] رسید که شور شرکت در آن همگانی بود. همگان بودند و باید گفت دیگر آن شور کاریزمایی همه پرسی اول در کار نبود به جایش عقل حاکم شده بود و انتخاب و رقابت میدان یافته بود. نویسنده می خواست راهی بجوید و در بوئین زهرا به دکتر فریبرز رییس دانا اقتصاددان جوان و شفاف و ملی گرا رای بدهد، که ممکن نشد.
نویسنده در آستانه اولین انتخابات ریاست جمهوری، در قالب نامه مقاله ای نوشت خطاب به رییس جمهوری که هنوز معلوم نبود کیست. در آن نامه آمده است: "آقای رییس جمهور، همین قدر می دانم در دنیایی که این همه بر سر تساوی زن و مرد زمان گذاشته است شما نمی توانید خانم رییس جمهور باشید". و از او خواسته بودم لحظه ای بی اعتنا به گل ها و خوشامدگویی ها فکر کند که "چه مژده ای برای مردمی دارد که به تازگی به امید زندگی بهتر رفاه خود را وانهاد".
این متن به جهت این که رسانه های آزاد و مستقل بسته شده بودند، در یک نوار کاست با نام "کانال یک" توزیع شد. دو هفته بعد از دل انتخاباتی که رقابت نسبی در آن وجود داشت، ابوالحسن بنی صدر که با پرواز انقلاب همراه با آیت الله خمینی به تهران آمده بود، سخنور و اهل علم و دارای سابقه فعالیت های سیاسی و فرهنگی ملی و مذهبی، با یازده میلیون رای از صندوق به در آمد.
تنها خدشه این اولین انتخابات رییس جمهوری تاریخ ایران وضعیت رقیبان بود. رقیب ملی گرای بنی صدر، احمد مدنی، دو روز قبل با اسنادی که گفته شد از صندوقچه اسرار سفارت اشغال شده آمریکا در تهران به دست آمده، متهم به داشتن رابطه با آمریکا شده بود. و رقیب اسلامگرایش جلال الدین فارسی به جهت آن که محل تولدش، خارج از خاک ایران بود، کنار گذاشته شده بود. افشاگران مقیم سفارت آمریکا بعد ها اسناد مشابهی هم در مورد بنی صدر منتشر کردند.
با اعلام نام اولین رییس جمهور تاریخ ایران، نویسنده مقاله "امروز ماندگار" بار دیگر کاستی منتشر کرد و در آن نامه ای دیگر نوشت به "اولین رییس جمهور " که دیگر شناخته شده بود.
در آن نامه نوشتم: "آقای رییس جمهور به خود بگویید برای چه آمدم، آن گاه بدانید شما رفاه را نمی توانید به مردم ایران هدیه کنید چون داشتند و به هوای زندگی بهتر رهایش کردند، آزادی را هم نمی توانید تضمین کنید چون آزادی گرفتنی است نه دادنی و مردم زمانی آن را خواهند گرفت. اما به رای دهندگانتان قول بدهید که آزادی خود را نگهبان باشید و روزی که دریافتید که آزاد نیستید کلاه را بردارید و آن اتاق را ترک کنید و خطاب به مردم بگویید من رییس جمهور منتخب شما آزاد نیستم. و بروید". دو سال بعد از همه پرسی تعیین حکومت (در خرداد ۱۳۶۰) ابوالحسن بنی صدر در حقیقت همین کار کرد.
جمهوری پا گرفت
هر چه جمهوری بیشتر پا گرفت تار و پودهای تنیده بر تن "صندوق رای" برای حفظ آنچه هویت اسلامی جمهوری خوانده می شد بیشتر شد. اما با حوادثی که بعد از اولین رای در صندوق آن مدرسه دخترانه رخ داد و آن چه در سال های بعد، روزهای بد جنگ و روزهای تورمی بازسازی ویرانی های جنگ رخ داد، نویسنده مطمئن تر شد که باید صندوق رای را حفظ کرد اما در عین حال در تلاش بود که هر رای نماینده یک انتخاب متفکرانه - نه عادت و نه احساس تکلیف شرعی و رقابتی بی وجه و کاسبکاری - باشد.
این تجربه دوازده سالی به طول انجامید. در این فاصله شناسنامه ها دوباره تغییر چهره داد، اول مهری علامت شاهنشاهی را پوشاند و بعد دیگرگونه دفتری شد با آرم جمهوری اسلامی و صدها مهر نشانه زندگی دوران جنگ بر آن خورد و ده تایی مهر انتخابات.
اولین باری که از صندوق خبری جمعی به گوش رسید، اواخر بهار سال ۱۳۷۲ بود، پنجمین انتخابات ریاست جمهوری. مردم به خود می گفتند رقابتی مسخره است وگرنه احمد توکلی کیست که بتواند با یکی مانند هاشمی رفسنجانی رقابت کند که "نفر دوم همیشگی" جمهوری اسلامی خوانده می شد. همان که حکم مهندس بازرگان را در مدرسه علوی خواند چه رسد حالا که سابقه سال ها ریاست مجلس دارد و اداره جنگ و مشاور ارشد رهبر و اینک چهار سال ریاست جمهوری، با ماموریت ویژه پاک کردن خرابی ها و ویرانی ها، نوسازی شهرها، سدها و نیروگاه های برق و صنایع. تازه گفته می شد در پایان دادن به جنگ هم نقش اول داشته است.
اما انگار در نگاه مردمی که آن روز هزار هزار پای صندوق ها آمدند آرام، اعتمادی به صندوق رای بود که بدگویی ها درشان اثر نکرد. آن ها برخلاف کسانی که هاشمی را از پیش انتخاب شده می دیدند، نارضایتی خود را از تورم و سیاست تعدیل اقتصادی، با نوشتن نام توکلی بر رای ثبت کردند. و در هنگام اعلام آرا دیدند که آرایشان چقدر موثر بوده و نشان داد که فقط نیمی از مردم واجد شرایط به هاشمی رفسنجانی مرد قدرتمند نظام رای داده اند. تلنگری خورد به شیشه خیال کسانی که باور نداشتند از راه همین صندوق رای، با همین نظارت استصوابی هم می توان به اصلاح مسیر جامعه رسید.
دو سال بعد از آن که انتخابات پنجم مجلس رسید، دیگر تردیدی در نویسنده باقی نمانده بود که سرنوشت می تواند از طریق رای تغییر پذیرد و باید رای داد و در سرنوشتی که دارد رقم می خورد مشارکت کرد. روزنامه ای نبود که به آن راهمان دهند. تنها می توانستم در "آدینه" بنویسم که مجله روشنفکران و اهل ادب و جوانان بود و باید مراقب می بودیم به باد نرود. به سرم افتاد باید یک "این روز ماندگار" دیگر نوشت، اما پذیرش جامعه روشنفکری سخت تر شده بود.
موضوع را با چند تن در میان گذاشتم - غلام ذاکری مدیر، فرج سرکوهی سردبیر و محمد مختاری نویسنده و متفکر. مختاری در دیداری دیگر هم این گفتگو را پی گرفت و سرانجام تصمیم خود را گرفت و گفت باید نوشت حتی اگر ناسزا گویند. فرج هم با همه نگرانی که از واکنش خوانندگان جوان و ناراضی مان داشت موافق شد. این شاید تنها نوشته از این دست پیش از انتخابات مجلس پنجم از جمع "غیرخودی" ها بود.
در آن مقاله نوشتم از نسلی که در جوانی و ناگهانی، با انقلاب سیلواره ای، مدیریت جامعه را در دست های خود دید، و حالا به تجربه عقل رس شده است. از کسانی نشان دادم که از نسل انقلابند اما اینک دغدغه رهایی جامعه در دلشان موج می زند.
نوشتم: "حکومت خودکامه آسان است و حکومت آسان بی آینده است. آماده باشیم تا کاری را از نو شروع کنیم. نگوییم اگر شدنی بود پدرانمان نود سال قبل آزمودند و نشد. می آزماییم اگر چه باز این بار هم نشود. اول از همه اعتبار را به صندوق رای برمی گردانیم." (آدینه، اردبیهشت ۱۳۷۴).
تا کار را محکم کرده باشم، همان زمان در هفته نامه تازه تاسیسی هم تاریخچه انتخابات در ایران را نوشتم و مضمون "تنها صندوق رای" را جلو بردم. انتشار این مجله خود اثبات کننده آن مدعا بود. صاحب امتیاز عطالله مهاجرانی معاون حقوقی وقت رییس جمهور و سردبیرعلیرضا علوی تبار یک چهره جوان و اندیشمند عضو سپاه و از نوجوانی مدافع نظام. هفته نامه بهمن.
این هفته نامه و آن مقالات جامعه هنوز ناباور روشنفکری را خوش نیامد و از جمله احمد شاملو در ملاقاتی با نویسنده مقاله عتاب فرمود که اگر می خواهید به روزنامه نگاری سیاسی برگردید چرا روزنامه و مجله خود درست نمی کنید و به نشریه ای می روید که شعاری دیگر در پیشانی اش نقش بسته. برایش توضیح دادم که اگر بخواهیم منتظر آن روز بمانیم، دیر می شود. با تجربه سیاسی که او داشت چشم هایش را تنگ کرد و سری تکان داد اما می دانستم که با طبعش موافق نیست چنین سخنانی.
همین استدلال را دکتر چنگیز پهلوان هم در حاشیه کنفرانس برلین مطرح کرده بود. اما تندتر از هر دو این بزرگواران، نمایندگان مجلس پنجم - هیات موتلفه و جناح بازار - بودند که در جریان استیضاح دکتر مهاجرانی، همان هفته نامه و همان مقالات را نشانه به در شدن وی از قافله محرمان و معتمدان نظام توصیف کردند. کاری که در سر داشتند و پنج سال بعد بدان موفق شدند.
امیدواران رسیدند
در آستانه انتخابات پنجم مجلس، هیات موتلفه و بازاری ها که هنوز به صفت محافظه کار و اصولگرا مفتخر نشده بودند، مجلس و دولت آینده را در دست خود می دیدند و حتی کرسی ریاست جمهوری آینده را هم، پس حتی دلیلی نمی دیدند که هاشمی رفسنجانی رفیق و حامی قدیمی شان را هم رعایت کنند.
اما حزب کارگزاران با همه منع و بندی که آیت الله خامنه ای نهاد، هنوز دفتری نگرفته و پایی در صحنه نگذاشته همه بازی ها را به هم ریخت. فائزه هاشمی بیشترین رای تهران و کشور را به دست آورد در شایعات گفته شد رییس جمهور برای رعایت نوبت و شرط رفاقت دیرین پذیرفت که بخشی از آرای دخترش به نام رفیق قدیمی اش خوانده شود.
برخی این رای عجیب را نشان طلوع دختران جوانی دیدند که در جمهوری اسلامی تعدادشان در دانشگاه ها و صحنه جامعه افزایش یافته بود، برخی نشانه محبوبیت پدرش، عده ای هم آن را نشانه تحول طلبی جامعه خواندند و اعتبارش را متعلق به شخص و گروهی ندانستند.
همزمان با آغاز کار مجلس پنجم که اهمیت آن فقط برای اهل سیاست آشکار بود، در سفری به خارج از کشور در دانشگاه فرانکفورت و در پاریس با عتاب تند ایران فعال سیاسی روبه رو شدم که می پرسیدند چطور می توان دل به انتخاباتی بست که جمهوری اسلامی - حکومتی که بار گناه اعدام های دهه شصت را بر دوش دارد - برگزار می کند. یک بار دیگر دل امیدوار به صندوق رای از سوی همفکران و دوستان سنگسار می شد. اما دیر نمانده بود که ناباوران هم باور کنند که صندوق رای معجزه هم می تواند.
هم کسانی که ضربه بیدار کننده انتخابات مجلس پنجم را چشیدند و هم آنان که این ضربه را به نفع خود تحلیل کردند، در آستانه انتخابات بهار ۱۳۷۶ به ولوله دچار بودند. در اتاق ۲۱۲ هتل همای تهران، سعید امامی قائم مقام وقت وزارت اطلاعات و هفت تن از مدیران زیردستش نویسنده را نشانده بودند در میان و می پرسیدند: خاتمی یا ناطق نوری. کمی بعد کشف کردیم که آن گروه ده ها تن را به همین ترتیب به همان اتاق دعوت کرده و از آنها همین را پرسیده بودند. در زمان خود باورم نبود که در داخل سازمان اطلاعاتی کشور اختلاف افتاده و این نظرسنجی ها برای آن است که بتوانند آینده را گمانه زنی کنند.
در چنین فضایی بهار سال ۱۳۷۶ رسید، با همه گشایشی که در آخرین سال های ریاست هاشمی رفسنجانی در فضای فرهنگی کشور پدید آمده بود؛ اما روزنامه ای نبود تا در آن بنویسیم - سلام و همشهری تنها سازهای مخالف زمان با احتیاط خودی های ناراضی را انعکاس می دادند و نه ما را.
بهار که به ماه پایانی رسید، دیگر جایی برای ناباوری و تحریم انتخابات نمانده بود، آنها که همچنان تحریم را پیشه کردند صدایشان به گوشی نرسید. نه تلویزیون های ماهواره ای بود و نه اینترنتی، اما صدای خواست ها و صدای تغییر و اصلاح از ایران به گوش جهانیان رسید. جهانیان زودتر از اکثر گروه های سیاسی ناراضی ایرانی تبعیدی اهمیت دوم خرداد را دریافتند. آن شب دویست خبرنگار و نویسنده و تحلیگر برجسته جهان در تهران بودند.
در شوری که شهرها را در برگرفته بود، کم نبودند کسانی که همان حال را داشتند که ۲۲ سال قبل نویسنده مقاله "امروز ماندگار" بدان مبتلا بود. مجلس بیست و چهارم شورای ملی چنان که نویسنده می خواست نشد، اما انتخابات دوم خرداد ۷۶ چنان حاصلی داد که آثارش بر سرنوشت ایران مدرن پاک شدنی نیست. هواداران و وفاداران به آن رای با گذشت چهارده سال هنوز در زندان اند و عقوبت چنگی را پس می دهند که به چهره نظام کشیدند.
شکست ناغافل جناح راست که تمام قدرت را در چنگال خود می دید و به سادگی از دستش داد چندان بزرگ بود که خشونت طلبان و اسلامگرایان مشهور به طالبانیست کار خود را تمام شده دیدند و در تنگنا دست به ترور بردند. اول قتل های زنجیره ای، بعد ترور سعید حجاریان که تئوریسین اصلاحات نام گرفته بود. و دیگر آوازه دوم خرداد، به همه جهان رسیده بود. و این معجزه صندوق رای بود. معجزه ای که انقلاب نکرد.
صندوق رای که گمان می رفت با حضور شورای نگهبان احمد جنتی و نظارت استصوابی بی اثر است، پرده از رازها برانداخت و فضای همیشه کدر و بسته سیاست ایران که کوتاه مدتی در دوران انقلاب شفاف شد و باز بسته شد، چنان گشوده گشت که دیگر برای بستن آن میلیاردها سرمایه گذاری و خرید وسایل مدرن و استخدام صدها نفر بازبین و بازجو لازم آمد. نظام در ظاهر چنان شد که توانست به هواداران به خود بگوید فتنه اصلاحات را از سر گذراندم، اما در عوض، جمهوری اسلامی را در دید جهانیان تبدیل به بزرگ ترین زندان روزنامه نگاران جهان و رژیمی مبتلا به زندان درمانی کرد.
رای حماسی مردم و مقاومتی که در دوران اصلاحات، اقتدارگرایان با همدلی رهبر جمهوری اسلامی در مقابل آن خواست ها به کار گرفتند، چنان چهره بی عطوفتی به نظام بخشید و چنان تصویری از حکومت در ذهن جهان ساخت که حتی خشونت های جنگ های داخلی و خارجی دهه اول و اعدام های جمعی دهه شصت چنین نکرده بود.
نویسنده مقاله "امروز ماندگار" سال ۱۳۸۰ هنگام دومین انتخاب محمد خاتمی با جمعی از نویسندگان اصلاح طلب در زندان بود و از همان جا، در مقاله ای (باز هم به شکل نامه ای به رییس جمهور) از آقای خاتمی خواست از شرکت در انتخابات اعراض نکند. آن جا نوشت "ما اهل قلم که هرگز تصور زندان نداشتیم و اینک داریم، خوب می دانیم که از اثر رای مردم و وجود دولت اصلاحات این زندان دهه شصت نیست، ما در این جا می مانیم شما هم این سنگر را واگذار نکنید. رکورد بزنید دیگر. اصلاح طلبان تاریخ ایران امیرکبیر، مصدق و بازرگان بیش از چهار سال نماندند."
محمد خاتمی چهار سال دوم را هم ماند. رکورد زد، گام به گام که تدابیر اصلاحاتی نتیجه داد و وضعیت اقتصادی هم بهتر شد. رقیبان خشمشان فزونی گرفت و با فتح مجلس هفتم، رشد اقتصادی و پیشبرد اهداف دولت و از جمله حذف یارانه ها را جلوگیری کردند. و هر یک از این اقدامات ضد رشد و توسعه را "افتخار خود و هدیه به مردم" خواندند، هم از این رو چند سال بعد که خواستند همان کارها را انجام دهند و این بار حذف یارانه را افتخار خود بخوانند، جز استهزا پاسخی از مردم نرسید.
در پایان دوران اصلاحات و دولت محمد خاتمی، در زمانی که وضعیت اقتصادی در بهترین شرایط بعد از سقوط نظام پادشاهی بود و روابط خارجی نیز همه سختی ها را از سر به در کرده و ایرانیان سری یافته بودند در جهان، اما جامعه سیاسی بدنه ای رنجور داشت. یک ماشین بزرگ از جنگی خونین با کسانی که تقصیر مهمش اصلاح طلبی بود باقی مانده بود که "وفاداران نظام" و "ذوب شدگان در ولایت" نام گرفته بودند. آنها موفق شده بودند با بالابردن ریسک فعالیت سیاسی و اجتماعی هزاران نفر را مجبور به مهاجرت کنند و میلیون نفر را از اصلاحات و صندوق رای مایوس. در چنین موقعیتی "طرح پیچیده" خود را به اجرا گذاشتند که بخشی از آن خدعه برای پراکندن اصلاح طلبان بود، که با اشتباه کاری اصلاح طلبان با موفقیت انجام شد، بخش دیگرش آن که محمد خاتمی "بداخلاقی انتخاباتی" نامش نهاد.
ضربه به امیدواران
گروه های جناح راست و اقتدارطلبان که دیگر ابایی نداشتند که خود را به بیت آیت الله خامنه ای منصوب بدانند و دلایلی داشتند که همین هستند، برنامه پیشین تسلط بر مجلس و دولت را با یک تاخیر هشت ساله به کار انداختند. از سه سال قبل زیر عنوان شورای نگهبان، یک طرح نظرسنجی بزرگ را پیش بردند و به موازات آن اجازه یافتند که با بخشنامه آرای نیروهای بسیج و سپاه پاسداران را که با بودجه عمومی اداره می شوند (و به همین دلیل باید از رقابت های سیاسی دور بمانند) هماهنگ کنند و حتی بسیجی ها را موظف به جلب ۲۵ نفر و هماهنگ کردن با رایی که تا شب برگزاری انتخاباتی ابلاغ نشد.
به این ترتیب در نهمین انتخابات ریاست جمهور، محمود احمدی نژاد به عنوان رییس جمهور اعلام شد کسی که در دوران کوتاهی در شهرداری تهران، به کسانی که انتخابش کرده بودند نشان داده بود که آمادگی دارد هیچ ترتیب و آدابی نجوید و دستگاه اجرایی را از "لوث" وجود اصلاح طلبان پاک کند. کاری دشوار که تنها به بهای حراج ارزش های تبلیغ شده جمهوری اسلامی ممکن شد.
ضربه ای سنگین که در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۴ از سوی اقتدارگرایان،به صندوق رای و تفکر مبتنی بر احترام به رای و نظر مردم وارد آمد، تا این جا برسد دومین دوره انتخابات شوراها و مجلس را از رمق انداخت و کرسی های آن را با کمترین آرا به جناح راست واگذار کرد. هرچند در انتخابات دوم محمد خاتمی کاری نتوانستند کرد، اما نیروی بیشتر از بالادست گرفتند و انتخابات مجلس هفتم را با کمک شورای نگهبان فتح کردند. در ۱۳۸۴ هم، مانع از حضور میرحسین موسوی در رقابت ها شدند، اما این از خصلت تندروان و اقتدارجویان است که چنان تند می تازند که به دشمن نیازی نمی ماند.
دولت محمود احمدی نژاد، با حمایت بی دریغ و بی سابقه رهبر جمهوری اسلامی که بیش از هر زمانی در ۲۵ سال عمر جمهوری اسلامی، به نفع یک تن و یک گروه، وارد رقابت های سیاسی شده بود، ظرف چهار سال چنان شکستی به تصویر نظام و خود وارد آورده بود که در انتخابات ۱۳۸۸ کمتر کسی از جامعه شهری امکان داشت به این دولت رای بدهد.
بعد ها آشکار شد تمام آمارگیری ها و نظرسنجی ها که برای مقامات تصمیم ساز حکومتی تهیه شده، یک هفته قبل از انتخابات نشان داده که حتی مردم فقیر و محرومی که با آشکار ترین نوع تخلف انتخاباتی، از بودجه عمومی پول و آذوقه و وام بانکی به آن ها بخشیده شده بود، از احمدی نژاد و تیم او رو برگردانده اند. برای حفظ این دولت در برابر موجی که به هواخواهی میرحسین موسوی به راه افتاده و در تکرار دوم خرداد جهان را متوجه نسل جوان ایران کرده بود، هیچ راهی جز از میان بردن اعتبار صندوق رای نمانده بود.
وزارت کشور محمود احمدی نژاد بعد از دو تغییر پی در پی در آستانه انتخابات ۱۳۸۸، اعلام داشت که نخواهد توانست با حفظ ظاهر انتخابات هم کسی جز رقیب را برنده انتخابات بداند، وزارت اطلاعات (به ریاست محسنی اژه ای مخالف جدی اصلاح طلبان) هم خبر داد که دولت ماندنی نیست.
اصرار در نگاه داشتن دولت احمدی نژاد، بهای سنگینی برای جمهوری اسلامی داشت. هم اصالت صندوق رای مخدوش شد و هم سپاه پاسداران که از جانب رهبر ماموریت حفظ پایتخت و شهرهای بزرگ را پیدا کرد و در مقابل مردم قرار گرفت.
پایان آرزوها
نویسنده مقاله "امروز ماندگار"، سی و شش سال بعد از آن مقاله اینک بدعهد و دلنگران، در آستانه انتخابات مجلس شورای اسلامی اسفند ۱۳۹۰ به صندوق رای پشت کرده است. این اولین بدعهدی وی نیست، او که در اوایل دهه هفتاد کتابی نوشت با عنوان "ما می مانیم"، دیری است در زادگاه خود نمانده است.
در شروع مقاله "ما می مانیم" در مجله آدینه که عنوان کتابی هم شد، نوشتم "ما می مانیم این جا خانه ماست، این جا زاده شده ایم به فرمان کس نیامده ایم که به عتابش به در رویم. بهشت ما این جاست و این بهشت بدون حاج بخشی خشک جایی است، به خصوص اگر کیهان و صبح و رسالت هم منتشر نشود. در اینجا که خانه ماست و در آن صاحب خانه ایم برای آن که دلش در این خانه می تپد حوادث در اندازه های واقعی می گذرد. بین ما و حادثات اما و اگر و خبر رسیده است و چنین می گویند وجود ندارد. ما خود خبریم و برای دانستن از احوال خود به رادیو گوش نمی دهیم".
سی و شش سال در هر فرصت و در ۲۶ مقاله و بیست مصاحبه رادیو و تلویزیونی از "اصالت صندوق رای" نوشتم. اما اینک این را هم دارم پس می گیرم. گیرم نه آن نماندن و نه این جدایی هیچ یک دائمی نیست، طلاق رجعی تقاضا شده است. این دوره و این دوران، به سرنوشتی که اقتدارطلبان بر سر آرای مردم در آخرین انتخابات آوردند قهر حساب شده و اندازه گیری شده راهی است که باید رفت.
اما مهم تر از اینها پیامی است که باز که از زندان رسیده است. اهل قلم که در زندان بزرگ هستند، از ما خواسته اند رای ندهیم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر